عه‌لی ئاشناگه‌ر

بگو مگوى فاطى و عباس در هشتم ماه مارس!

على آشناگر

 

بازهم هشت مارسه

دعواى فاطى با عباسه!

فاطى ميگه

ديگه تن به اسارت نميدم

چرخ زندگيم و به دست اين و آن نميدم!

ميخوام خودم روى پاى خود بايستم

من ديگه ضعيفه نيستم!

عباس عصبانى ميشه

ميگه اين ضعيفه بازم چيشه؟!

چرا ياغى شدى فاطى؟

مگر سيمهات شده قاطى؟

نميدانى كه داره پات از گليمت ميره بيرون؟

اضافيشو قطع ميكنه قانون؟

حق وحقوقت را شرع كرده بيان

در آن سود هست برات نه زيان!

چون قانون قانون آن بالاهاست

وضع آن از دست من و تو رهاست!

فاطى ميگه: اين چه حرفاست

همه اش به زيان خانمها و نفع آقاهاست

مگه كسى كه اون بالا نشسته

با مردا پيمان بسته؟!

يا نكنه خودتون نشستين

برامون قانون نوشتين؟!

بعدتقصيرشو ميندازين گردن اين و اون؟!

ما هم مجبور به اطاعت آن قانون؟؟

قانونى كه خود ننوشتيم

ملزم به رعايتش نيستيم!

عباس از كوره در ميره

فاطى هم حوصله‌اش سر ميره!

بگو مگو تبديل ميشه به دعوا

كتك كارى و بلوا

كار ميكشه به دادگاه

فيصله ميابه اونجا

اما به نفع آقا!

فاطى سرش ميمانه بى كلا

و چون كلاه سرش نيست

سرش كلاه ميزارند!

گاه گاه هم كلا برداران

کلاشو برمیدارند!

Print