|
یاغی
هوشنگ شفا

برلبانم غنچه
لبخند،
پژمرده است
نغمهام دلگیر و افسرده است
نه سرودی، نه سروری
نه هم آوازی، نه شوری
زندگی گوئی ز دنیا رخت بربسته است
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است
این چه آئینی است، چه قانونی است، چه تدبیری است
من از این آرامش سنگین و صامت، عاصیم دیگر
من از آهنگ یکسان و مکرر، عاصیم دیگر
من سروری تازه میخواهم
جنبشی، شوری، نغمهای، فریادهائی تازه میخواهم
من بهر آئین و مسلک کو کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر
من تو راه در سینهی امید دیرینسال خواهم کشت
من امید تازه میخواهم
افتخاری آسمانگیر و بلند آوازه میخواهم
کرم خاک نیستم اینک تابمانم درمغاک خویش خاموش
نیستم شبکور، کز خورشید روشن گر بدوزم چشم
آفتابم من، که یکجا، یکزمان ساکت نمیمانم
با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویشتن
من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش میکنم هر روز
جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست
موج بی تابم که بر ساحل صدفهای پری میآورم همراه
کرم خاکی نیستم، من آفتابم
جویبارم، موج بی تابم
تا به چند اینگونه در یک دخمه، بی پرواز ماندن
تا به چند اینگونه با صد نغمه، بی آواز ماندن
شهپرِ
ما آسمانی را بزیر چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابی را بخواری در حریم ریشخندش داشت
گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما، پر بود
زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما
چو بید از باد می لرزید
اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمینگیری
اینک این همبستری با دختر خورشید
این همخوابگی با مادر ظلمت
من که هرگز سر به تسلیم خدایان همنخواهم داد
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمیگردد
زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشهی نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یکدم یک نفس حتی
زجنبش وانماند
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد
زندگی همچنان آبست
آب اگر راکد بماند چهرهاش افسرده خواهد گشت
و بوی گند میگیرد.
در ملال آبگیرش غنچه ی لبخند میمیرد
.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمینوشند
مرغکان شوق در آئینه تارش نمیجوشند
من سرتسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو میآورم، جز مرگ
من ز مرگ از آن نمیترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز
بیم من از مرگ یک افسانهی دلگیر بیآغاز و پایانست
من سروری را که عطری کهنه در گلبرگ الفاطش نهان باشد، نمیخواهم
من سرودی تازه خواهم خواند کش گوش کسی نشنیده باشد
من نمیخواهم به عشقی سالیان پابند بودن
من نمیخواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از یک چشمه نوشیدن
من نه بتوانم لبی را بارهها با شوق بوسیدن
من تن تازه، لب تازه،شراب تازه، عشق تازه میخواهم
قلب من با هر طپش یک آرمان تازه میخواهد
سینهام با هر نفس یک شوق یا یک درد بی اندازه میخواهد
من زبانم لال، حتی یک خدا را سجده کردن، قرنها او را پرستیدن،
نمیخواهم
من خدای تازه میخواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آئین مطرود و حرام میپرستی را
من به ناموس قرون بردگیها یاغیم دیگر
یاغیم من، یاغیم من، گر بگیرندم، بسوزندم
گو بدار آرزوهایم بیاویزند
گو به سنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند
من از این پس یاغیم دیگر
من یاغیم دیگر
|